![]() |
![]() |
|
|
پیش چشمم تو را سر بریدند گفتی: "آیا کسی یار من نیست؟" کاش میشد که من هم بیایم ماندم و در غروبی نفس گیر ماندم و تا ابد دادم از کف ماندم و بغض سنگین زینب گفتم ای کاش کابوس باشد پیش چشمم تو را سر بریدند افشین علا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1389/10/09ساعت 22:11 توسط الناز |
|
پاسخ به شعر سیب و باغچه همسایهشعر اول از حمید
مصدق: به نقل از جوکستان |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1389/09/19ساعت 18:27 توسط الناز |
|
|
اگر به نقل از مبین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1389/06/14ساعت 13:53 توسط الناز |
|
|
عمر عقاب ها از همه ی پرندگان نوع خود درازتر است.عقاب می تواند تا ٧٠سال زندگی کند.ولی برای این که به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد. زمانی که عقاب به سن ۴٠ سالگی می رسد چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی تواند طعمه را گرفته ونگه دارد .نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود. شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبد و پرواز برای عقاب دشوار می گردد. در این هنگام عقاب تنها دو گزینه درپیش رو دارد.یا باید بمیرد یا آن که آینده دردناکی را که ١۵٠روز به درازا میکشد پذیرا گردد. برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند. در آنجا عقاب آن قدر نوکش را به سنگ می کوبد تا نوکش از جا کنده شود. پس از کنده شدن نوکش عقاب باید صبر کندتا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند. سپس باید چنگال هایش را از جای برکند.زمانی که به جای چنگال های کنده شده چنگال های تازه ای درآیند آن وقت عقاب شروع به کندن همه ی پرهای قدیمی اش می کند. سر انجام پس از ۵ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده و ٣٠ سال دیگر عمر می کند. چرا این دگرگونی ضروری است؟ بیشتر وقت ها برای بقا ما باید فراینده دگرگونی را آغاز کنیم گاهی وقت ها ما باید از خاطرات قدیمی و عادت های کهنه و سنت های گذشته رها شویم. تنها زمانی که از سنگینی یاد های گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصت های زمان حال بهره مند گردیم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1389/04/10ساعت 14:43 توسط الناز |
|
|
نه مرادم نه مریدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1389/01/20ساعت 8:43 توسط الناز |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1389/01/03ساعت 11:7 توسط الناز |
|
|
یك فیلسوف مى گوید: وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شدیعنی ۱۶ برابر من وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/11/29ساعت 12:19 توسط الناز |
|
|
گاو ماما می کرد گوسفند بع بع می کرد سگ واق واق میکرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدتهای زیادی بود که به خانه نمی امد.او به شهر رفته بود و در انجا شلوارجین و تی شرت های تنگ به تن می کرد.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد. کبری گفت:تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بودو چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگرمی شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین رود. اما کوه روی ریل ریزش کرده بود ریز علی دید که کوه روی ریل ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله ی درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند. اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سال است که کوکب خانم همسر ریز علی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او اخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد. چون دنیای ما خبلی چوپان دروغگو دارد. به همین دلیل است که دیگر در کتابهای دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/11/16ساعت 15:0 توسط الناز |
|
|
ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم. "دکتر علی شریعتی" |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/11/03ساعت 22:25 توسط الناز |
|
|
با تمام وجود حس کردم پشتم از تکیه گاه خالی شد باد دی ماه برده بود این بار ریشه ام را به جای برگ و برم حرف هایم میان بغضم ماند تا کفن پوش دیدمش تنها بر زبانم همین دو جمله گذشت: مهربان بود ، حیف شد پدرم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/10/13ساعت 20:40 توسط الناز |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/10/03ساعت 20:43 توسط الناز |
|
|
پیش از اینها فکر میکردم خدا خانه ای دارد میان ابرها
****
قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/09/26ساعت 20:47 توسط الناز |
|
|
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.دختر هابیل جوابش کرد و گفت:نه.هرگز. همسری ام را سزاوار نیستی.تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی.خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را.به پدرت پشت کردی به پیمان و پیامش نیز. غرورت غرقت کرد.دیدی که نه شنا به کارت آمدو نه بلندی کوه ها پسر نوح گفت:اما آن که غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا می زند تا آن که بر کشتی سوار شود.من خدایم را لا به لای طوفان یافتم.در دل مرگ وسهمگینی سیل دختر هابیل گفت:ایمان پیش از واقعه به کار می اید.در هول و هراسی که تو گرفتار شدی هر کفری بدل به ایمان می شود.آن چه تو به آن رسیدی به اختیار نبود. پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست. پسر نوح گفت:آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریز دارندکه به بادی ممکن است از دستشان برود من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم .خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد. دختر هابیل گفت:باری تو سرکشی کردی و گناهکاری.گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد. پسر نوح خندید و گفت:شاید آن کس که جسارت عصیان دارد.شجاعت توبه نیز داشته باشد. دختر هابیل سکوت کرد و گفت:شاید.شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد. اما نام عصیان تو دلیری نبود.دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر.مجال آزمون و خطا این همه نیست.پسر نوح گفت:به این درخت نگاه کن.به شاخه هایش.پیش از آن که دستهای درخت به نور برسند پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد.گاهی برای رسیدن به خداباید از پل گناه گذشت. من این گونه به خدا رسیدم.راه من اما راه خوبی نیست.راه تو زیبا تر است.راه تو مطمئن تر است دختر هابیل. پسر نوح این را گفت و رفت.دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید:آیا همسریش را سزاوار بودم؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/09/18ساعت 20:5 توسط الناز |
|
|
روزها فکر من این است و همه شب سخنم از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ جان که از عالم علویست یقین میدانم رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست کیست در گوش که او میشنود آوازم یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم کیست در دیده که از دیده برون می نگرد یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم می وصلم بچشان تا در زندان ابد از سر عربده مستانه بهم درشکنم من به خود نامدم این جا که به خود باز روم تو مپندار که من شعر بخود می گویم تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی والله این قالب مردار بهم درشکنم "مولوی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/09/12ساعت 15:12 توسط الناز |
|
|
ای عشق
قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/09/08ساعت 22:34 توسط الناز |
|
|
پیشاپیش عید قربان رو به همه ی دوستان که میدونم خواننده ی وبلاگم هستن اما نظرشون رو از من دریغ میکنن تبریک میگم
"عیدتون مبارک"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/09/03ساعت 21:22 توسط الناز |
|
|
شیطان که رانده گشت به جز یک خطا نکرد
خود را برای سجده ی آدم رضا نکرد شیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز کو سجده بر آدم و این بر خدا نکرد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/20ساعت 21:58 توسط الناز |
|
|
آخرین برگ سفرنامه باران این است
که زمین چرکین است...
"۸بهشت"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/12ساعت 21:55 توسط الناز |
|
|
برادرم تو را دوست دارم ، هر که می خواهی باش ، خواه در کلیسایت نیایش کنی ، خواه در معبد، و یا در مسجد . من و تو فرزندان یک آیین هستیم ، زیرا راههای گوناگون دین انگشتان دست دوست داشتنی "یگانه برتر " هستند، همان دستی که سوی همگان دراز شده و همه آرزومندان دست یافتن به همه چیز را رسایی و بالندگی جان می بخشد .
جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/08/08ساعت 20:53 توسط الناز |
|
|
نکند، نکند مرا در برزخ دل مشغولیهای پوچ و بی ارزشم رها کرده باشی و من آنقدر از تو دور باشم که حتی نبودنت را هم احساس نکنم!
نکند، نکند کوه گناهانم آنقدر مرتفع شده باشد که خورشید نگاهت را پوشانده باشد و من آنقدر از تو دور باشم که در ظلمات دوری ات، حتی ذره ای به نور فکر نکنم!
خسته ام، خسته ام از دنیا، از خودم که بی تو در مدار صفر درجه ی عدم در چرخشی گرداب مانند در دورانیم!
قطره ای را می مانم که در گرماگرم بیابان بخار شده باشد و آنقدر از آسمان دور باشد که حتی بخارش به خاطر ابرها هم خطور نکرده باشد! و تو مسیحایی را می مانی که می تواند مرا از خواب بیدار کند و از چنگ کابوسهایم برهاند!
بهشت را نمی خواهم، براق یادت را می خواهم تا مرا از پست ترین چاههای جهنم درونم بیرون ببرد، بیرون ببرد به معراج سعادتی که در برق نگاهت نشسته است!
به خدا اگر ذره ای خاک شوم و زیر سم اسب دشمنت لگد شوم، یا در پست ترین مرتبه ی جهنم ثانیه ای هزار بار بسوزم و بمیرم و زنده شوم، برایم بهتر از آن است که تو مرا به اندازه ی یک چشم به هم زدن، به خودم واگذاری! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/08/02ساعت 12:52 توسط الناز |
|
|
پروردگارم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/07/26ساعت 16:58 توسط الناز |
|
یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: من دلم می خواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم. خطاب اومد: برو تو صحرا. اونجا مردی هست داره کشاورزی می کنه. او از خوبان درگاه ماست. حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل می زنه و کار می کنه. حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند می فرماید از خوبان ماست. از جبرئیل پرسید. جبرئیل عرض کرد: الان خداوند بلائی بر او نازل می کند، ببین او چی کار می کنه. بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد. فورا نشست. بیلش رو هم گذاشت جلوی روش. گفت: مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم. حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم. حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده. رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه. میخواهی دعا کنم خدا چشماتو بهت برگردونه؟ مرد گفت: نه. حضرت فرمود: چرا؟ گفت: آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/22ساعت 17:35 توسط الناز |
|
|
خدایا سپاس...
پدرم را سپاس مادرم را سپاس دوستانم را سپاس سلامتی ام را سپاس تنهایی ام را سپاس موفقیت هایم را سپاس شکست هایم را سپاس . . . . سپاس سپاس سپاس |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/15ساعت 22:58 توسط الناز |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/06/25ساعت 12:24 توسط الناز |
|
|
... خداوند بینهایت است و لامکان وبیزمان
اما به قدر فهم تو کوچک میشود
و به قدر نیاز تو فرود میآید
و به قدر آرزوی تو گسترده میشود
و به قدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک میشود...
پدر میشود یتیمان را و مادر
برادر میشود محتاجان برادری را
همسر میشود بیهمسرماندگان را
طفل میشود عقیمان را
امید میشود ناامیدان را
راه میشود گمگشتگان را
نور میشود در تاریکی ماندگان را
شمشیر میشود رزمندگان را
عصا میشود پیران را
عشق میشود محتاجان به عشق را
...
خداوند همه چیز میشود همه کس را...
به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک
و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار...
و بپرهیزید از ناجوانمردیها،ناراستیها، نامردمیها!
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسهای خوراک و تکهای نان مینشیند
در دکان شما کفههای ترازویتان را میزان میکند
و در کوچههای خلوت شب با شما آواز میخواند...
مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود ...؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/06/06ساعت 13:59 توسط الناز |
|
|
(چارلي چاپلين) بهترین لحظات زندگی
To fall in love
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!
************ ****
وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده. (چارلي چاپلين)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/05/18ساعت 15:7 توسط الناز |
|
|
باور ها
دانشمندان برای بررسی تعیین میزان قدرت باورها بر كیفیت زندگی انسانها آزمایشی را در « هاروارد یونیورسیتی » انجام دادند :
80 پیرمرد و 80 پیرزن را انتخاب كردند . یك شهرك را به دور از هیاهو برابر با 40 سال پیش ساختند . غذاهای 40 سال پیش در این شهرك پخته میشد . خط روی شیشه های مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فیلم های قدیمی ، اخباری كه از رادیو و تلویزیون پخش میشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد این 160 نفر را از هر نظر آزمایش كردند :
تعداد موی سر ، رنگ موی سر ، نوع استخوان ، خمیدگی بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، میزان فشار خون ... بعد این 160 نفر را به داخل این شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الی 6ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست می ایستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بین رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهای سر شروع به مشكی شدن كرد ، چین و چروكهای دست و صورت از بین رفت .
علت چه بود ؟
خیلی ساده است . آنها چون مطابق با 40سال پیش زندگی كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .
انسانها همان گونه كه باور داشته باشند می توانند بیندیشند . باورهای آدمی است كه در هر لحظه به او القا میكند كه چگونه بیندیشد .
اصولا فرق بین انسانها ، فرق میان باورهای آنان است . انسانهای موفق با باورهای عالی ، موفقیت را برای خود خلق میكنند .... انسانهای ثروتمند ، باورهای عالی و ثروت آفرین دارند كه با اعتماد به نفس عالی خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت میروند و به لحاظ باورهای مثبتشان به ثروت مطلوب خود میرسند .
قانون زندگی قانون باورهاست . باورهای عالی سرچشمه همه موفقیتهای بزرگ است . توانمندی یك انسان را باورهای او تعیین می كند ..
انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق میكنند . باورهای شما دستاوردهای شما را در زندگی میسازند . زیرا باورها تعیین كننده كیفیت اندیشه ها ، اندیشه ها عامل اولیه اقدامها و اقدامها عامل اصلی دستاوردها هستند .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/04/12ساعت 22:52 توسط الناز |
|
|
از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه آن جالب بود سؤال از اين قرار بود: نظر خودتان را راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و جالب اینکه كسي جوابي نداد چون در آفريقا كسي نمي دانست 'غذا' يعني چه؟ در آسيا كسي نمي دانست 'نظر' يعني چه؟ در اروپاي شرقي كسي نمي دانست 'صادقانه' يعني چه؟ در اروپاي غربي كسي نمي دانست 'كمبود' يعني چه؟ و در آمريكا كسي نمي دانست 'ساير كشورها' يعني چه؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/03/30ساعت 19:39 توسط الناز |
|
|
شاه عباس از وزیر خود پرسید: "امسال اوضاع اقتصادی كشور چگونه است؟" ------------ --------- --------- - نتایج گرفته شده |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/03/15ساعت 21:26 توسط الناز |
|
|
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/02/25ساعت 11:13 توسط الناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خداوندا ،دوستانی دارم كه در اعماق قلبم جاي دارند،آنان شایسته محبتند ویادشان مایه آرامش است ؛درمیان خلق معدن خیرند و دارنده پاكترین خصوصیات؛ پس خداي من آنان را اكرام كن و برصفات نيك آنان بیفزاي
|
| پیوندهای روزانه |
|
تا آسمان مشاوران طوبای محبت از جون ویندوز تا هک آدمیزاد آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
سامانه دانشجویی دانشگاه اصفهان نقدوبررسی و فروش اینترنتی کالای دیجیتال مرجع متخصصین ایران ماهنامه سپیده دانایی دانشگاه اصفهان هشت بهشت خانه من(پیشرفته ترین بانک اطلاعات املاک تهران) |
|
RSS
|