تبليغاتX
تا بی نهایت

پیش چشمم تو را سر بریدند
دستهایم ولی بی رمق بود
بر زبانم در آن لحظه جاری
" قل اعوذ برب الفلق " بود

گفتی: "آیا کسی یار من نیست؟"
قفل بر دست و دندان من بود
لحظه ای تب، امانم نمی داد
بی تو آن خیمه زندان من بود

کاش میشد که من هم بیایم
در سپاهت علمدار باشم
کاش تقدیرم از من نمی خواست
تا که در خیمه بیمار باشم

ماندم و در غروبی نفس گیر
روی آن نیزه دیدم سرت را
ماندم و از زمین جمع کردم
پاره های تن اکبرت را

ماندم و تا ابد دادم از کف
طاقت و تاب، بعد از اباالفضل
ماندم و ماند کابوس یک عمر
خوردن آب بعد از اباالفضل

ماندم و بغض سنگین زینب
تا ابد حلقه زد بر گلویم
ماندم و دیدم افتاده بر خاک
قاسم، آن یادگار عمویم

گفتم ای کاش کابوس باشد
گفتم این صحنه شاید خیالی است
یادم از طفل شش ماهه آمد
یادم آمد که گهواره خالی است

پیش چشمم تو را سر بریدند
دست هایم ولی بی رمق بود
بر زبانم در آن لحظه جاری
" قل اعوذ برب الفلق " بود

افشین علا


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/09ساعت 22:11  توسط الناز | 

پاسخ به شعر سیب و باغچه همسایه

شعر اول از حمید مصدق:
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


پاسخ فروغ فرخزاد:
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


یه شاعر جوون هم به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر جواب داده
که خیلی جالبه :

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!


به نقل از جوکستان


+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/19ساعت 18:27  توسط الناز | 
 

 

اگر
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z
برابر باشد با
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26
(تلاش سخت) Hard work
H+A+R+D+W+O+ R+K
8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%

*
(دانش) Knowledge
K+N+O+W+L+E+ D+G+E
11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96%
*
(عشق) Love
L+O+V+E
12+15+22+5=54%

خیلی از ما فکر میکردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟!!!
پس چه چیز 100% را میسازد؟؟؟

(پول) Money
M+O+N+E+Y
13+15+14+5+25= 72%
*
(رهبری) Leadership
L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P
12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%
*
پس برای رسیدن به اوج چه کنیم؟
(نگرش) Attitude
1+20+20+9+20+ 21+4+5=100%
*
اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100% خواهد شد.
نگرش همه چیز را عوض میکند،
نگرشت را عوض کن همه چیز عوض میشود...

 به نقل از مبین

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/14ساعت 13:53  توسط الناز | 

              

عمر عقاب ها از همه ی پرندگان نوع خود درازتر است.عقاب می تواند تا ٧٠سال زندگی کند.ولی برای این که به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.

زمانی که عقاب به سن ۴٠ سالگی می رسد چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی تواند طعمه را گرفته ونگه دارد .نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود.

شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبد و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.

در این هنگام عقاب تنها دو گزینه درپیش رو دارد.یا باید بمیرد یا آن که آینده دردناکی را که ١۵٠روز به درازا میکشد پذیرا گردد.

برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.

در آنجا عقاب آن قدر نوکش را به سنگ می کوبد تا نوکش از جا کنده شود. پس از کنده شدن نوکش عقاب باید صبر کندتا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند.

سپس باید چنگال هایش را از جای برکند.زمانی که به جای چنگال های کنده شده چنگال های تازه ای درآیند آن وقت عقاب شروع به کندن همه ی پرهای قدیمی اش می کند.

سر انجام پس از ۵ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده و ٣٠ سال دیگر عمر می کند.

چرا این دگرگونی ضروری است؟

بیشتر وقت ها برای بقا ما باید فراینده دگرگونی را آغاز کنیم

گاهی وقت ها ما باید از خاطرات قدیمی و عادت های کهنه و

سنت های گذشته رها شویم.

تنها زمانی که از سنگینی یاد های گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصت های زمان حال بهره مند گردیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/10ساعت 14:43  توسط الناز | 

نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و برده دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستاده پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را
آنچه گفتند و سُرودند تو آنی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطه عشقی
تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفه چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکه هرکس ننشینی و
بجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی
و گلِ وصل بچینی...

مولانا جلال الدین رومی بلخی

+ نوشته شده در  جمعه 1389/01/20ساعت 8:43  توسط الناز | 
3jokes happy new year 23
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/03ساعت 11:7  توسط الناز | 
یك فیلسوف مى گوید: ‌وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شدیعنی ۱۶ برابر من وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/29ساعت 12:19  توسط الناز | 

گاو ماما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق میکرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدتهای زیادی بود که به خانه نمی امد.او به شهر رفته بود و در انجا شلوارجین و تی شرت های تنگ به تن می کرد.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد. کبری گفت:تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بودو چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ  شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگرمی شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین رود. اما کوه روی ریل ریزش کرده بود ریز علی دید که کوه روی ریل ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله ی درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند. اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سال است که کوکب خانم همسر ریز علی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او اخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد. چون دنیای ما خبلی چوپان دروغگو دارد. به همین دلیل است که دیگر در کتابهای دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/16ساعت 15:0  توسط الناز | 

ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم.

                                                   "دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/03ساعت 22:25  توسط الناز | 

با تمام وجود حس کردم پشتم از تکیه گاه خالی شد

باد دی ماه برده بود این بار ریشه ام را به جای برگ و برم

حرف هایم میان بغضم ماند تا کفن پوش دیدمش تنها

بر زبانم همین دو جمله گذشت:

مهربان بود ، حیف شد پدرم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/13ساعت 20:40  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/03ساعت 20:43  توسط الناز | 

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها 

 

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس وخشتی از طلا



پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور



ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او



اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان



رعد و برق شب صدای خنده اش

سیل و طوفان نعره توفنده اش



دکمه پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او ماهتاب



هیچکس از جای او آگاه نیست

هیچکس را در حضورش راه نیست



پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود



آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین



بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده وزیبا نبود



در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت



هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین، از آسمان،از ابرها



زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست



آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

هر چه می پرسی ،جوابش آتش است



تا ببندی چشم ، کورت می کند

تا شدی نزدیک ،دورت می کند



کج گشودی دست، سنگت می کند

کج نهادی پای، لنگت می کند



تا خطا کردی عذابت می کند

در میان آتش آبت می کند



با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم پر ز دیو و غول بود


نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا



هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود



مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه



مثل صرف فعل ماضی سخت بود

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

****
تا که یکشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر



در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا



زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه خوب خداست!



گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند



با وضویی دست ورویی تازه کرد

با دل خود گفتگویی تازه کرد


گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟



گفت آری خانه او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست



مهربان وساده وبی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است


می توان با این خدا پرواز کرد

سفره دل را برایش باز کرد



می شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد



چکه چکه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد



می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد



میتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بی الفبا حرف زد



میتوان درباره هر چیز گفت

می شود شعری خیال انگیز گفت....


*****

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست



دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر….

 

    قیصر امین پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/26ساعت 20:47  توسط الناز | 

 

 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.دختر هابیل جوابش کرد و گفت:نه.هرگز.

همسری ام را سزاوار نیستی.تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که

بر کشتی سوار نشدی.خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را.به پدرت پشت کردی به پیمان و

پیامش نیز.

غرورت غرقت کرد.دیدی که نه شنا به کارت آمدو نه بلندی کوه ها

پسر نوح گفت:اما آن که غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا می زند تا آن که بر

کشتی سوار شود.من خدایم را لا به لای طوفان یافتم.در دل مرگ وسهمگینی سیل

دختر هابیل گفت:ایمان پیش از واقعه به کار می اید.در هول و هراسی که تو گرفتار

شدی هر کفری بدل به ایمان می شود.آن چه تو به آن رسیدی به اختیار نبود.

پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.

پسر نوح گفت:آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریز دارندکه به بادی ممکن است از دستشان برود

من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش

و با دستان بسته نیز لمسش می کنم .خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی

آن را از کفم نمی برد.

دختر هابیل گفت:باری تو سرکشی کردی و گناهکاری.گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.

پسر نوح خندید و گفت:شاید آن کس که جسارت عصیان دارد.شجاعت توبه نیز داشته

باشد.

دختر هابیل سکوت کرد و گفت:شاید.شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد.

اما نام عصیان تو دلیری نبود.دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر.مجال آزمون و خطا این

همه نیست.پسر نوح گفت:به این درخت نگاه کن.به شاخه هایش.پیش از آن که

دستهای درخت به نور برسند پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند

گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد.گاهی برای رسیدن به خداباید از پل

گناه گذشت.

من این گونه به خدا رسیدم.راه من اما راه خوبی نیست.راه تو زیبا تر است.راه تو

مطمئن تر است دختر هابیل.

پسر نوح این را گفت و رفت.دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که

منتظر است و سالهاست که با خود می گوید:آیا همسریش را سزاوار بودم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/18ساعت 20:5  توسط الناز | 

 

www.3jokes.com - عکس، کلیپ، جوک، SMS

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
 

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

جان که از عالم علویست یقین میدانم

رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم


مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او میشنود آوازم

یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد

از سر عربده مستانه بهم درشکنم

من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر بخود می گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی

والله این قالب مردار بهم درشکنم

                                                                           "مولوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/12ساعت 15:12  توسط الناز | 

ای عشق

 
دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای دانه ی ما نزدی
دیر است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق ، سری به خانه ی ما نزدی

  

قیصر امین پور 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/08ساعت 22:34  توسط الناز | 
پیشاپیش عید قربان رو به همه ی دوستان که میدونم خواننده ی وبلاگم هستن اما نظرشون رو از من دریغ میکنن تبریک میگم

                           "عیدتون مبارک"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/03ساعت 21:22  توسط الناز | 
شیطان که رانده گشت به جز یک خطا نکرد

خود را برای سجده ی آدم رضا نکرد

شیطان هزار مرتبه بهتر ز بی نماز

کو سجده بر آدم و این بر خدا نکرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20ساعت 21:58  توسط الناز | 
آخرین برگ سفرنامه باران این است

که زمین چرکین است...



هر وقت بارون میاد مردم برای اینکه خیس نشن دنبال سرپناهی می‌گردن؛ عابرین توی خیابون، دنبال یه ماشین می‌دوند ، آدم‌های داخل پیاده‌رو، مغازه‌ای رو پیدا می‌کنند و خودشون رو توش جا می‌دن، سواره‌ها هم سریع می‌خوان که به خونه برسن...
آخر کار رو که نگاه می‌کنی می‌بینی همه از دست بارون فرار کردن و دور هم جمع شدن و حالا دارن با هم گپ می‌زنن ..
بوی گرمی صمیمیت‌ها همه فضا رو پر می‌کنه!...انگار بارون اومده بود که همه رو بارونی کنه ...آخه بارونی یعنی مهربون، پاک و دوست داشتنی!
برای همیشه ببار بارون!

"۸بهشت"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 21:55  توسط الناز | 
برادرم تو را دوست دارم ، هر که می خواهی باش ، خواه در کلیسایت نیایش کنی ، خواه در معبد، و یا در مسجد . من و تو فرزندان یک آیین هستیم ، زیرا راههای گوناگون دین انگشتان دست دوست داشتنی "یگانه برتر " هستند، همان دستی که سوی همگان دراز شده و همه آرزومندان دست یافتن به همه چیز را رسایی و بالندگی جان می بخشد .

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 20:53  توسط الناز | 
نکند، نکند مرا در برزخ دل مشغولیهای پوچ و بی ارزشم رها کرده باشی و من آنقدر از تو دور باشم که حتی نبودنت را هم احساس نکنم!



 

نکند، نکند کوه گناهانم آنقدر مرتفع شده باشد که خورشید نگاهت را پوشانده باشد و من آنقدر از تو دور باشم که در ظلمات دوری ات، حتی ذره ای به نور فکر نکنم!

 

خسته ام، خسته ام از دنیا، از خودم که بی تو در مدار صفر درجه ی عدم در چرخشی گرداب مانند در دورانیم!

 

قطره ای را می مانم که در گرماگرم بیابان بخار شده باشد و آنقدر از آسمان دور باشد که حتی بخارش به خاطر ابرها هم خطور نکرده باشد!

و تو مسیحایی را می مانی که می تواند مرا از خواب بیدار کند و از چنگ کابوسهایم برهاند!

 

 بهشت را نمی خواهم، براق یادت را می خواهم تا مرا از پست ترین چاههای جهنم درونم بیرون ببرد، بیرون ببرد به معراج سعادتی که در برق نگاهت نشسته است!

 

 

به خدا اگر ذره ای خاک شوم و زیر سم اسب دشمنت لگد شوم، یا در پست ترین مرتبه ی جهنم ثانیه ای هزار بار بسوزم و بمیرم و زنده شوم، برایم بهتر از آن است که تو مرا به اندازه ی یک چشم به هم زدن، به خودم واگذاری!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 12:52  توسط الناز | 

پروردگارم!
نيرويي عطايم كن،
تا در هر گل سرخ ابديت را ببينم؛
در هر غنچه فردا را،
در هر بارش برف فروردين موعود را،
و در هر طوفان ميراث رنگين‌كمان‌ها را...
آن هنگام كه بر من لبخند مي‌زنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 16:58  توسط الناز | 
یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: من دلم می خواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم. خطاب اومد: برو تو صحرا. اونجا مردی هست داره کشاورزی می کنه. او از خوبان درگاه ماست. حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل می زنه و کار می کنه. حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند می فرماید از خوبان ماست. از جبرئیل پرسید. جبرئیل عرض کرد: الان خداوند بلائی بر او نازل می کند، ببین او چی کار می کنه. بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد. فورا نشست. بیلش رو هم گذاشت جلوی روش. گفت: مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم. حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم. حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده. رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه. میخواهی دعا کنم خدا چشماتو بهت برگردونه؟ مرد گفت: نه. حضرت فرمود: چرا؟ گفت: آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 17:35  توسط الناز | 
خدایا سپاس...

پدرم را سپاس

مادرم را سپاس

دوستانم را سپاس

سلامتی ام را سپاس

تنهایی ام را سپاس

موفقیت هایم را سپاس

شکست هایم را سپاس

.

.

.

.

سپاس     سپاس     سپاس

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 22:58  توسط الناز | 



Small.jpg





يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد .... سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت ... قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .

پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند .. تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد !

مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراً وكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .

پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .

مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود ، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد .

وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .

پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا با فرمان من  پيراهن و زير پيراهن خود را از تنش بيرون بیاره !

Small.jpg
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 12:24  توسط الناز | 

 

 

... خداوند بی‌نهایت است و لامکان وبی‌زمان 

 

 اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

 

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید

 

و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود

 

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود

 

و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می‌شود...

 

پدر می‌شود یتیمان را و مادر

 

برادر می‌شود محتاجان برادری را

 

 همسر می‌شود بی‌همسرماندگان را

 

 طفل می‌شود عقیمان را

 

امید می‌شود ناامیدان را

 

 راه می‌شود گمگشتگان را

 

نور می‌شود در تاریکی ماندگان را

 

 شمشیر می‌شود رزمندگان را

 

 عصا می‌شود پیران را

 

 عشق می‌شود محتاجان به عشق را

 

...

 

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را...

 

 به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

 

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا

 

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

 

و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاک

 

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...

 

و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!

 

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

 

بر سفره شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند

 

 در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

 

و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند...

 

مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خدایی خدا یافت نمی‌شود ...؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/06ساعت 13:59  توسط الناز | 

 (چارلي چاپلين)

بهترین لحظات زندگی

 

To fall in love
عاشق شدن


To laugh until it hurts your stomach.
انقدر بخندی که دلت درد بگیره


To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری


To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری


To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی


To leave the Shower and find that the towel is warm

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !


To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی


To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه


To find money in a pant that you haven't used since last year..
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی


To laugh at yourself looking at mirror, making faces.

 برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!


Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه


To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی


To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه


To wake up and realize it is still possible to sleep for a
couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !


To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره


To be part of a team.
عضو یک تیم باشی


To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی


To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی


To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینید دلت هری بریزه پایین !


To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی


To see people that you like, feeling happy..
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

 


See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده


To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی


To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره


To laugh .......laugh. .......and laugh ...... remembering stupid
things done with stupid friends.
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و
بخندی و ....... باز هم بخندی


These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند


Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونیم


"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد ...

 

************ ****

 

وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده. (چارلي چاپلين)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/18ساعت 15:7  توسط الناز | 

باور ها

 

 

دانشمندان برای بررسی تعیین میزان قدرت باورها بر كیفیت زندگی انسانها آزمایشی را در « هاروارد یونیورسیتی » انجام دادند :

 

80 پیرمرد و 80 پیرزن را انتخاب كردند . یك شهرك را به دور از هیاهو برابر با 40 سال پیش ساختند . غذاهای 40 سال پیش در این شهرك پخته میشد . خط روی شیشه های مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فیلم های قدیمی ، اخباری كه از رادیو و تلویزیون پخش میشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد این 160 نفر را از هر نظر آزمایش كردند :

 

تعداد موی سر ، رنگ موی سر ، نوع استخوان ، خمیدگی بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، میزان فشار خون ... بعد این 160 نفر را به داخل این شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الی 6ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست می ایستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بین رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهای سر شروع به مشكی شدن كرد ، چین و چروكهای دست و صورت از بین رفت .

 

علت چه بود ؟

 

خیلی ساده است . آنها چون مطابق با 40سال پیش زندگی كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .

 

انسانها همان گونه كه باور داشته باشند می توانند بیندیشند . باورهای آدمی است كه در هر لحظه به او القا میكند كه چگونه بیندیشد .

 

اصولا فرق بین انسانها ، فرق میان باورهای آنان است . انسانهای موفق با باورهای عالی ، موفقیت را برای خود خلق میكنند .... انسانهای ثروتمند ، باورهای عالی و ثروت آفرین دارند كه با اعتماد به نفس عالی خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت میروند و به لحاظ باورهای مثبتشان به ثروت مطلوب خود میرسند .

 

قانون زندگی قانون باورهاست . باورهای عالی سرچشمه همه موفقیتهای بزرگ است . توانمندی یك انسان را باورهای او تعیین می كند ..

 

انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق میكنند . باورهای شما دستاوردهای شما را در زندگی میسازند . زیرا باورها تعیین كننده كیفیت اندیشه ها ، اندیشه ها عامل اولیه اقدامها و اقدامها عامل اصلی دستاوردها هستند .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/12ساعت 22:52  توسط الناز | 

از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه آن جالب بود

سؤال  از اين قرار بود: نظر خودتان را راجع به راه حل كمبود غذا در  ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟

  و جالب اینکه كسي جوابي نداد

چون در آفريقا كسي نمي دانست 'غذا' يعني  چه؟

در آسيا كسي نمي دانست 'نظر' يعني چه؟

در اروپاي شرقي كسي نمي دانست 'صادقانه' يعني چه؟

در اروپاي غربي كسي نمي دانست 'كمبود' يعني چه؟

و در آمريكا كسي نمي دانست 'ساير كشورها' يعني چه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/30ساعت 19:39  توسط الناز | 

شاه عباس از وزیر خود پرسید: "امسال اوضاع اقتصادی كشور چگونه است؟"
وزیر گفت: "الحمدالله به گونه ای است كه تمام پینه دوزان توانستند به زیارت كعبه روند!!"
شاه عباس گفت: "نادان اگر اوضاع مالی مردم خوب بود كفاشان میبایست به مكه میرفتند نه پینه دوزان، چونكه مردم نمیتوانند كفش بخرند ناچار به تعمیرش میپردازند، بررسی كن و علت آنرا پیدا نما تا كار را اصلاح كنیم."

------------ --------- --------- -

نتایج گرفته شده
1- شاخص مناسب می تواند در عین سادگی بیانگر وضعیت كل سازمان باشد.
2- در تحلیل شاخص باید جنبه های مختلف را بررسی نمود. گاهی بهبود ناگهانی یك شاخص بیانگر رشدهای سرطانی و ناموزون سیستم است.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 21:26  توسط الناز | 

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.


مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.


من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت 11:13  توسط الناز |